قلب يخي






عکس یه دیوونه
tideha hosseini


صفحه نخست
تماس با من دیوونه
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود

نویسنده وبلاگ
<تیده آ>


حرفهای گذشته
۱۳۸٦/٥/٢٠
۱۳۸٦/٥/۱۳
۱۳۸٦/٤/٢۳
۱۳۸٦/٤/٢
۱۳۸٦/۳/٢٦
۱۳۸٦/۳/۱٩
۱۳۸٦/۳/۱٢
۱۳۸٦/۳/٥
۱۳۸٦/٢/۱٥
۱۳۸٦/٢/۱
۱۳۸٦/۱/٢٥
۱۳۸٦/۱/۱۸
۱۳۸٦/۱/۱۱
۱۳۸٦/۱/٤
۱۳۸٥/۱٢/٢٦
۱۳۸٥/۱٢/۱٩
۱۳۸٥/۱٢/۱٢
۱۳۸٥/۱٢/٥
۱۳۸٥/۱۱/٢۸
۱۳۸٥/۱۱/٢۱
۱۳۸٥/۱۱/۱٤
۱۳۸٥/۱۱/٧
۱۳۸٤/۱٢/٢٧
۱۳۸٤/۱۱/۱
۱۳۸٤/۱٠/۱٧
۱۳۸٤/٩/۱٢
۱۳۸٤/۸/٢۱
۱۳۸٤/۸/۱٤
۱۳۸٤/٧/۱٦
۱۳۸٤/٧/٢
۱۳۸٤/٦/٥
۱۳۸٤/٥/۸
۱۳۸٢/٩/۱٥


لینک دوستان
پرنسس يخها
موزيکدونی فريد
فرهاد کوه کن
پارتيزان رپ
نیلیا
R3-Rap
چشمه زندگی
صبا جونم(کاش بودو مينوشت)
نگارين
گیلاس خانومی(آدرس جديد)
بی دل و خسته با یک ساندویچ
زندگی سگی
نارسيس خانومی
هنوز باکره ام آيا؟
عشق يعنی تسليم
نیلوفر مرداب
دغدغه های یک پسر ۱۶ ساله
کيا کوچولو
گل يخ
رويای زندگی من
خاطرات من و شاید شعر..
غم تنهایی
شب مهتابی
پشت نقاب شب
نیکا استار
ترانه های عاشقانه
جوجه اکسترن
دختر باران
پسر تنها
روزهای تنهايی
قلب آبی
آنیما
نسيم شمال
نمکدون
مهدا
معماران بزرگ
برديا پسر خوشگل مامان
خاطرات منا
تنهاترين مهتاب
قليون
PC GAME
رنگ بارون
رسکتی کيجا
اعتراض ما ايرانيا
رضا پسر خالم
قلب یخی(وبلاگ قديم خودم)
وبلاگ گيلاسی (دور از بچگی)
مبين
وبلاگ فارسی





Powered by WebGozar

شند نفر اومدن؟
  RSS 2.0  


لوگودونی
وبلاگ فارسی

برگشت تيده آ

مثل اینکه اینجا باز برای خیلی ها باز نمیشه موندم شیکار کنم اینجارو خیلی دوست دارم

 اما فکر کنم مجبورم تو اون بلاگ آپ کنم.معذرت میخوام از همه اونایی که هی لینکامو 

 مجبور میشن عوض کنن

آپ جدیدم اونجاست.

اینم لینک دوباره

قلب یخی


نوشته ی tideha hosseini در ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ در پنجشنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸٦

تيده آ برميگردد به وبلاگ قديمی

اه اینهمه تایپ کردم پرید خداییش خیلی پست طولانی و باحالی شده بودا قول

 نمیدم مثل اون در بیاد

از اول سلام

من دوباره به لطف پرشین بلاگ که از دات کام تبدیل به دات آی آر شد وبلاگم از

ف.ی.ل.ت.ر در اومد و من دوباره بر گشتم سر خونه زندگی سابقم

به اصرار زیاد بشه ها که شرا آپ نمیکنی اومدم آپ کنم اولش دنبال سوژه بودم که

شی بنویسم که یهو گفتم از مشهد رفتنم  و دکتر رفتنم بنویسم و گرنه اصلا

حوصله آپ کردن ندارم.حس میکنم خیلی تنهام تنها تر از همیشه.حس میکنم همه

 منو تنها گذاشتن .همه تک تک دارن میرن اول صبا بعد سارا بعد نوبت کیه خدا میدونه

 خدا کنه من باشم شون دیگه طاقت این همه غم و ندارم .کم آورم راستشو بخواین.

بیخیال

خوب دوباره سلام بزار بگم شی شد

بعد مراسم سارا قرار شد بریم مشهد که روحیه خالم و دختر خاله هام بهتر بشه

 (شقدرم بهتر شد واقعا) و منم برم دکتر واسه معدم به سفارش مامان خانوم.

کم رفتم دکتر حالا باید مشهد هم میرفتم .خلاصه ما راه افتادیم رفتیم مشهد با خالم

 و عمم که زن داییمم میشه رفتیم خونه داییم. اینم بگم نیمی از فک و فامیل گرامیه

 مادری در مشهد تشریف دارن.حالا شیا گذشت مشهد فعلا بماند شون میخوام فقط

از دکتر رفتنم بگم.

یکی از زن داییهام توی بیمارستان مهر مشهد کار میکنه از اون خواستم که واسم از یه

 متخصص وقت بگیره و اون بیشاهر هم زحمت کشید و وقت گرفت و من با علی

 پسرداییم رفتیم که بریم پیش دکی جون.بعد اینکه گفتم شمه واسه دکی و اینکه

 از هر گونه دارویی که فکر کنین من مصرف کردم و همه گفتن عصبیه و باید پرهیز کنی

و عصبی نشی دکی جون گفت که باید سونوگرافی و آندوسکوپی بدی تا من بفهمم

 تو معدت میکروب هست یا نه

بعد تازه دکتره فهمید گرگانیم کلی تحویلم گرفت و باهام گرم گرفت بعد اومدم بیرون

به آقاهه منشیه گفتم واسه من یه وقت آندوسکپی بده بعد گفت دکی تا پس فردا

 نیس گفتم نه من میخوام برگردم گرگان نیستم که بعد خانومه دستیار دکی اومد گفت

 من میخوام برم خونه اما به خاطر تو میمونم اگه آمادگیشو داری الان آندوسکپی کنی

من بمونم ؟منم از همه جا بی خبر در نقش راکی قهرمان ظاهر شدم و گفتم آره بابا

 مگه شیه(شه گ... خوردم) بعد پسر داییم علی فرستادم از خونه پول بیاره

 تا من نوبتم بشه .بعد اینکه نوبت من شد رفتم تو اتاق خانومه بعد کلی با من تریپ

صمیمی و جور شد و کلی حرفیدیم بعد دکی اومد گفت شیه تو که تا الان نیشت وا بود

میخندیدی شرا الان اخم کردی گفتم درد داره؟ گفت نه.گفتم بالا میارما؟گفت طبیعیه

 گفتم خوب پس من آماده ام.دکیه به خانومه گفت هوا این دخمل ماروداشته باش که

 خیلی تیتیش و ناز نازیه .خانومه گفت آره معلومه نازنازیه بابا هواشو دارم

(حالا داشتن منو خر میکردنا) بعد گفت شه خوشگلم هست بعد اون گفت آره

 بر خلاف گرگانیا این نازه (میخواستم بگم اصلا تو تو عمرت گرگان اومدی که نظرم

میدی .دخملاش همه نازن. دههه)

بعد تو دهنم بی حسی زدو گفت دکی آمادست .دکی اومد منو یوری خوابوند و بعد یه

 میله بلند دستش گرفت مشکی بود اومد یه شی پلاستیکی گذاشت لای دندونام

 بعد اون خانومه هم دستامو شسبید و اونم میلرو فرو کرد تو حلقم بعد کم کم میله

 میرفت که بره توی معدم .وای داشتم میمردم از درد هیشوت تو عمم اینقدر درد نکشیده

 بودم .از ششام همینجوری اشک میومد.دستام و به زور نگه داشته بودم که نگیرم در

 نیارم میلهرو اولش خانومه به دکی گفت فکر کنم معدشم خالی باشه شون بالا نمیاره

 زیاد(لعنت به شش شور) بعد اون همه اق زدن شروع کردم بالا آوردن .رنگ  و روم شده

بود عین گچ .واای الا ن که یادم میاد دردش هنوزم گریم میگیره خیلی درد داشت.

بعد دیگه تموم شد و دکی یه تیکه از معدمونو که کنده بود انداخت تو الکل و گفت

 نیم ساعت دستت باشه بعد بده ببینم.حالا عکسشو میزارم ببینین.خانومه برگشته

 بهم میگه تو ورزشکاری؟میگم واسه شی؟ میگه این آخریا به زور دستاتو نگه داشته

 بودم  خیلی زورت زیاده.بعد پاشدم اومدم بیام بیرون دکتره گفت نمیخواد بری بشین

پیش من بعد نبضم ایناوگرفت بعد که یکم رنگ و روم برگشت گفتم میخوام دست و

صورتمو بشورم گفت الان بهتری میتونی بری.بهد اومدم بیرون دوست و صورتمو

شستم بعد علی رسید منو دید بشه کپ کرد گفت شته؟ گفتم تموم شد بابا .

گفت میخوای واست آپ میوه و اینا بخرم گفتم نه بابا تو هم دارم میمیرم از حالت تهوع.

بعد منشیه گفت اگه میتونی سنوگرافیتو تا هشت و نیم بیار که دکی فردا نیستا بعد من زنگولیدم به زن داییم اونم زنگید بیمارستان واسم ردیف کرد سریع رفتم سنو گرافی

انجام دادن برام(ای بسوزه پدر پارتی بازی) بعد اومدم خانومه تعجب کرد که شه زود کارم

 انجام شد .بعد دکی دید گفت خداروشکر میکروبی نیست فقط یه زخم توی عثنی عشرت

 هست که دارو میدم بعد گفت همش عصبیه و همه تو این کله واموندته گفت اگه شد

 یه ماه دیگه داروهاتو خردی بیا .منم اومدم گرگان دارو هارو خوردم دیدم هی خوابم میبره

بیخیال داروها شدم.

تازه با اون معده داغون اونجا با داییم قلیون شاق میکردیم میزدیم شه فازی میداد.

جاتون خالی.

یه سری اتفاقای دیگه هم افتاد که بیخیال گفتنشم.

اینم عکس تکه ای از و جودم(معدم) :

تواین شیشه

اما پیام این داستان این بود که هیشوقت آندوسکوپی نکنین خیلی درد داره

همین دیگه  ما میریم با همین تابستون و زندگی ت .خ.م.ی خود میسازیم.

فعلا خدافیزی


نوشته ی tideha hosseini در ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ در جمعه ۱٩ امرداد ،۱۳۸٦

تيده آ اسباب کشی ميکند

امروز دیگه روز آخره

وبلاگ جدیدم آدرسش اینه.اینم به خاطر همه اونایی که میگفتن فیلتره و باز نمیشه

http:\\www.ghalb-yakhii.persianblog.ir

از این به بعد اونجا منتظرتونم


نوشته ی tideha hosseini در ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ در شنبه ٢۳ تیر ،۱۳۸٦

دخترک

گریه هام دیگه به ششام محلتی نمیده واسه دیدن زیباییهای دنیا.

دخترکی تنها .تنهایی به خاطر شلوغی بیش از حد اطرافش.صدای آهنگ بلنده.

ذهن دخترک غاطیه.خودشم نمیدونه شی مینویسه.

بیا که هم صدا بشیم.....

و آهنگ ۱۰ بار دیگه میخونه از دلتنگی دخترک نابود شده.دخترک آینده ای نداره. داره اما....

بگو که با من میمونی......

آخر آهنگ مثل آخر زندگی دخترک .دوباره از اول شروع میشه اما.

کاش زندگی دخترک از اول شروع میشد اونموقع..

آذیت میشه اگه کسی بفهمه درونش شی میگذره.

ذهنش خط خطیه به رنگ نارنجی .شرا نارنجی؟ خودشم نمیدونه.

گفتم که پا به پای تو ....

آهنگ دوباره وسطشه و دخترک همشنان با کلمات بازی میکنه.

فرار نکنین کلمات من.تنها شمارو دارم واسه خالی شدن.

 

 

آدمک آخر دنیاست بخند

آدمک مرگ همین جاست بخند

دست خطی که تو را عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست بخند

آدمک خر نشوی گریه کنی

کل دنیا سرابست بخند

آن خدایی که تو را عاشق کرد

به خدا مثل تو تنهاست بخند

 


نوشته ی tideha hosseini در ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ در جمعه ۸ تیر ،۱۳۸٦

تیده آ هنرمند میشود

 

سلام

شطوری یا نه؟

فکر کنم یه اشتباهی شده ها یعنی شی تیده آ هنرمند میشود؟ تیده آ هنرمند بود که.اوااااااا

مونده بودم این پستمو شی بنویسم تصمیم گرفتم از هنرمندیهام بگم

بابا هنرمنننننننننننننند

حالا از اول میگم

آشپزی:

این هنر که اصلا تو خون منه.ما جد اندر جد آشپز بودیم اما اینم بگم که من تا حالا حتی یه

 بارم برنج نپختم

.مامان میگه خوب یه بار بیا بپز.میگم کار نداره که برنج و میشوری میریزی

 تو آب بعد درش میاری آبکش میکنی میزاری دم بکشه میگه خوب یه بار بپز اما من زیر بار نمیرم.

نه که فکر کنین بلد نیستما نه اما خوب دیگه زوده هنوز یاد بگیرم این شیزارو

 وقت زیاده

شند وقت پیش مامان رفته بود بجنورد پیش ایل و تبار خودش بعد  دخمل یکی از خاله هام اومده بود

با شوهرش گرگان و نمیدونست مامان رفته بجنورد بعد شام میرسیدند گرگان خواهرم که از من 5 سالم

کوشیکتره شروع کرد آشپزی از ماهی بگیر تا مرغ –کباب- زرشک پلو – و ... خلاصه

سنگ تموم (تریپ کدبان و این حرفا) بعد اینا رسیدن منم سفره پهن کردم و نشستم حالا اینا هی

میخوردن هی به به شه شه که شقدر خوشمزست  و دستت درد نکنه و شرا زحمت کشیدی اینقدر

 حالا خواهرم هی به من شپ شپ نگاه میکرد منم که اصلا به رو خودم نمیاوردم

میگفتم نوش جان دیگه دیدم الانه که خواهرم پاشه بزنه منو گفتم من نپختم که.بعد اونا ششاشون

 اینجوری شد گفتن ا ه یعنی کار پیشیه(خواهرم) گفتم اوهوم.

از همون موقع آشپزی اون تو فامیل معروف شده و من....

کیک و شیرینی:

خداییش اینو که یه شیزایی حالیمه بابا

نظافت خونه:

تا همین حد بگم که وقتی کارگرمون میاد اتاق منو تمیز کنه من میرم بیرون تا بوی خاک بهم نخوره

حالم بد نشه تموم که شد پنجره اتاقم وا میکنه تا بوی خاک بره من بر گردم

تحصیلات:

اینو که دیگه خداااااااااااااااااااااام  میدونین که به قول دخمل خالم تو تو راه کنکور فنا میشی.همه کار

بلدم و هیشی هم بلد نیستم.

نقاشی:

الان اینجاست که باید شکسته نفسی کنم بگم نه اصلا من هنرمند نیستم.ششاتون قشنگ میبینه.

بابا تشویق نکنین.مرسی

عکس 3 تا از تابلوهامو میزارم ببینین.اینم بگم من نگارگری کار میکنم.بشه هم بودم یکم با زغال کار

 کردم زیاد حال نکردم.

اینم از  عکسا

اینم بگم اینا کشیدنش خیلی زمان میبره شون با قلمو صفر  -دوصفر-سه صفر-چهار صفر اغلب کار

 میکنم و با گواش و آبرنگ که خیلی ها فکر میکنن مداد رنگیه.مثلا کار دومی که گذاشتم نزدیک

 ۲سال طول کشید.یه بارم با داداشم شرط بندی کرم اگه بتونه تعداد برگهایی که من توی این کار

 کشیدمو بشمره صد تومن میدم بهش نتونستمطمئن بودم که نمیتونه.یعنی خودمم نمیدونم شقدره از

 بس ریزه.

 

gol o morgh

del aram

 

shamse

 

البته حجم عکسارو کم کردم کیفیتش اومده پایین

خوب حالا اگه دنبال یه همسر مناسب با این مشخصات  میگشتین من از الان بله رو میدم(شوخی بود

نیشتو ببند ذوق نکن)

راستی دخمل خالم شیدا اومده اینجا اما حیف که من درس دارم و زیاد نمیتونم ببرمش بیرون .

با اینکه از من کوشیکتره شند سال  اما خداییش خیلی دوسش دارم مثل یه دوست خوب میمونه برام و فوق

العاده دخمل فهمیده ایه.اگه یادتون باشه قبلا از نوشته هاش براتون گذاشته بودم دیروزم رفتیم بیرون

 واسم یه کتاب خرید که اولش اینو واسم نوشته خودم که خیلی با نوشته هاش حال میکنم .

 

خداوند _ سیب

پیری باغ ,ِ با موهای من, گره خورده است!

این بوی گندیدگی , به بوی تن من مالیده شده است!

لمس دستانم , از چسبناکب بی حس یخ هاست !

من

اما

هنوز باکره ام!

برهنه باکره ای

با هیچ!

 

 

 

 

برای زیباترین لیلی!

برای تیده آ!

 

 

 

 

مرسی جیگمل مهربونم میدونم که میای و اینجارو میخونی .امیدوارم همیشه همیشه همیشه سالم

زندگی کنی و هیشوقت توی ششات غم نبینم جیگل.

 

 

خوب آپ آیندفم طولانی شد دیگه ببخشید .

راستی از اونایی که میان و با فیلتر شکن  میخونن بلاگمو و نمیتونن کامنت بزارن تشکر میکنم اگه

خواستین میل بزنین و آدرس بلاگاتونو بدین که من شرمنده شما نشم و بیام و سر بزنم.

راستی روز شماری داره شروع میشه حالا واسه شی نمیگم میتونین فکر کنین واسه کنکوره اما نیست

فعلا خدافیزی


نوشته ی tideha hosseini در ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ در دوشنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸٦

بازی جديد

خوب دوباره سلام

بابا این پستم جدیدم خیلی زود آپ شد هنوز مشتاقان وبلاگ من نرسیدن بیان پست قبلیمو بخونن که

.

حالا اشکال نداره اومدین میتونین واسه پست قبلی نظر بدین

اول مرسی از مانی که منو دعوت کرد به این بازی جدید که خودش اختراع کرده بود(واقعا من

 لذت میبرم جوونایی رو میبینم که مخترع شیزای جدیدن اگه به همین جوونا بها بدیم که دیگه

 نمیرن خارج بعد ما بشینیم گیه کنیم که مغزامون در رفتن که )

خوب مانی خواسته بود که ما بنویسیم که اولین باری که نوشتینم چه روزی بود .چه حسی

 داشتیم و چرا تصمیم گرفتین بنویسیم ؟

خوب من هنوزم بنا به دلایلی اولین پستی که نوشتمو توی آرشیوم دارم میتونین برین

 بخونین اما خوب بگم که من اولین بار سه شنبه 18 آذر 1382 اولین پست بلاگم و نوشتم

 که یه سلام علیکی کرده بودم و نوشته بودم شرا بلاگ مینویسم و تا الانم آدرسمو عوض

نکردم هر شند بارها نمیدونم شرا فیلتر شد و باز دوباره باز شد.

خوب من راستش اون موقع ها زیاد شت میکردم یعنی یه جورایی از 24 ساعت فکر کنم 12

 ساعت آن بودم و دوستای شتی زیادی هم داشتم که 2 تا از اینا بلاگ نویس بودن که

 یکیشون دوست داداشمم بود . راستش از همون کسی که خیلی به بلاگش سر میزدم و

 اون موقع ها هم زیاد باهم شت میکردیم خواستم که ساخت بلاگو بهم یاد بده و اونم همین

 کارو کرد و یه جورایی بعدا استاد کلاس خصوصی منم شد یه شند جلسه.

 اگه برین پست اولمو بخونین لینکشم هست.بعد دیگه اولاش شعر و از این حرفا مینوشتم

 لابلاش شیزای دیگه کم کم  تیدیل شد به خاطره نوسی.

راستشو بخواین من و صبا اول از طریق بلاگ با هم آشنا شدیم و بعد فهمیدیم که هم دانشگاهی

هستیم و با هم صمیمی شدیم.(یادش بخیر)

حس خاصی نداشتم فقط کلی واسه خودم خوشحال بودم و حال میکردم که بلاگ دارم آخه اون

موقع ها کمتر کسی بود که بلاگ نویس بود یا شاید اطرافیان من زیاد نبود کسی که بلاگ نوس باشه

 و من مثلا کلی فکر میکردم سری تو سرا بلند کردم دیگه.

راستش اولا هی میرفتم تو بلاگ بقیه غصه میخوردم که شرا هیشکی واسه من کامنت نمیزاره

 اما همون دوستم که بهم بلاگ ساختنو یاد داد تشویقم میکرد که بازم بنویسم.

اما خداییش دوستای خیلی خوبی پیدا کردم اما یه شیزم هست که خیلی خیلی خیلی دوست دارم

 اونایی که میرم بلاگاشونو سر میزنم یه بار از نزدیک ببینم نمیدونم شرا اما خوب دوست دارم دیگه

 راستش حتی یه بار خواب مانی رو که صاحب وبلاگ رویای زندگی من و شاذه صاحب وبلاگ

نگارین رو دیدم (حالا شی دیدم بماند خودمم زیاد یادم نی) که شاید به خاطر اینه که

زیادی تو بلاگها و نوشته هاشون غرق میشم. البته اینم بگم خیلی از بلاگ هایی که میرم سر

 میزنم رو یه جورایی میشناسم حالا تو شت یا بیرون یا تلفنی ....

در ضمن آقای مانی خان که میای هی میگی خانوما فلانن ما بهمون بر نمیخوره کسی انتقاد

 کنه ازمون اما خداییش من یکی اصلانم عارم نمیاد بگم جوادی یساری  گوش میدم

 اگه هم آهنگشو بزارن بلند بلند میخونم.همین جا یاد یه خاطره افتادم .شند سال پیش با نیلیا و یکی دیگه

 رفته بودیم نهار بیرون بعد توی اونجا یه آهنگ همین سبک کوشه بازاری گذاشته بود که منم شروع

 کردم باهاش خوندن خداییش حال میکنم که یهو دیدم اونا تعجب کردن حالا شاید نیلیا بیاد

 بخونه یادش بیاد کجا و کیو میگم شایدم یادش نیاد .اما میخوام اینو بگم که اگه از ما میپرسن

 خواننده  مورد علاقت کیه؟ بر فرض مثال من میگم لورنا يا خيلي ها يه دیگه دليل بر اين نيست

بخوام كلاس بزار م واسه اينه که درصد علاقم به آهنگای  اون خيلي بيشتر تا مثلا عباس قادری

 اینه که ترجیح میدم اسم اونو بگم نه واسه کلاس گذاشتن یا هر شیز دیگه البته نمیگم اینطوری نیستنا

 اما همه جور آدم پیدا میشه تو هر جنسی ولی با این نظرت که به اون آقاهه گفتی ملاک انتخابتو یه شی

 دیگه بزار موافقم خداییش.

راستی به نطر من بلاگ هر شخص یه مکان کاملا خصوصیه و  هیش کی حق تجاوز به این حریمو

 نداره  به نظر من اگه تو با نوشته کسی مشکل داری نرو خودتو خفه نکن بگو فلانی فلان جوره

 به جاش دیگه نرو تو اون بلاگ و نخونش (مخاطبم شخص خاصی نی به خدا) .

خوب دیگه خیلی خیلی پستم طولانی شد دیگه بسه

در آخر هم من خود مانی رو به همین بازی دعوت میکنم تا ببینم اون از کی شروع کرده و هدفش شی بوده.

 و نیلیا عزیزم و شاذه جونم و نارسیسا جیگل و فرید گل  و حمید صاحب بلاگ بی دل و خسه با یه

ساندویچ  و آقا آبتین و هادی گل صاحب بلاگ چشمه زندگی هر کسی که دلش میخواد شرکت کنه و

من اسمشو فراموشیدم

فعلا خدافیزی


نوشته ی tideha hosseini در ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ در شنبه ۱٩ خرداد ،۱۳۸٦

حالا بماند

سلام

خوفین؟

ای ی ی مثل چت شد

راستش این شند روزی خیلی درگیر بودم

مثل اینکه جدی جدی یه ماه دیگه کنکورمه منم تازه فهمیدم و مثلا دارم درس میخونم

شند روز پیشم واسه صبا توی فاضلاباد(یه شهر نزدیکای گرگان) مراسم گرفتن آخه مامانش مال

اونجاست.منو آذینم با مامانش اینا رفتیم.شقدر گریه کردیم و ......

راستی همین جا تفلد آرمین  تبریک میگم و معذرت خواهی میکنم که نیومدم.آرمین جان ایشالا

سالهای بعد اگه عمری بود حتما جبران میکنم خودت که خبر داری وضعیت روحی زیاد مساعد

 نبود وگرنه خودم خیلی خیلی خیلی دلم میخواست بیام شون دلم واسه بشه ها تنگیده یه عالمه.

ایشالا هر شقدر عمر میخوای خدا بهت بده که سالم کنار خانوادت باشی جیگول

قابل توجه آرمین یکی از دوستای شندین ساله منه که الان توی گروه پارتیزان با نا مستعار ice  ميخونه

 لينكه سايتشونم ميزارم خواستين برين ببينينش

راستش ما يه اكیپیم كه با  هم كوه – برف بازی-شايي قليون- و کلا پایه هر گردشی هستیم

 که 3 نفر از بشه های اکیپمون آرمین و راشا و آیدینن که همون بشه های پارتیزانن.(اینم گفتم یه

وقت فکر بد بد نکنین)

امشبم خونه عموم اینا دعوتم آخه دخمل عموم داره میره اتریش آخه ازدواج کرده و جالب

 اینجاست ازدواجشون غیابی بوده حالا داره میره اونجا و شوهرشو تازه میخواد ببینه

.شه جالب نه؟حالا من نمیدونم اون داره میرم من شرا اینقده ذوق دارم .

راستش خیلی دلم میخواد بدونم آدم تو لحظه اول برخوردش شجوریه توی اینجور ازدواجا.

البته اینا از طریق دخمل عموی بزرگترم که خواهر همین دخمل عمومه آشنا شدن شون اونم

با شوهرش اونجان و این آقا دوست صمیمی شوهرش بوده و خواهر خانومشو معرفی میکنه و

 خانوادش از تهران میان میبینن و میپسندن و نزدیک یه سالم اینا با هم تلفنی حرف میزدند و

 شت میکردند.

اینم از ماجرا اینا

منم که صبح کلاسمو خواب موندم و با حالتی خشمگین از خواب پا شدم حالا دلم میخواست

موبایلمو له کنم که شرا زنگ نخورده و من بیدار نشدم بعد شند دقیقه یادم اومد که بلهههه زنگ

خورده اما من قطع کردم و دوباره لالاییدم

دلم میخواد زودتر این کنکورو بدم تموم شه بره.جالب اینجاست یه موقع هایی آدم بیکاره و دلش

 میخواد بره مهمونی گردش یا شام بیرم اما هیشکی پایت نیست حالا که یه ماه مونده به کنکور

 هر شی مهمونی و دعوته شامه و گردشه رو سر آدم خراب میشه.

راستی  نیلوفر مرداب یه بازی تو بلاگش بود که یه سری از دوستاشو با شکلک تصور کرده

بود راستش شکل خودمو دیدم اینقدر حال کردم تازه به مامانمم نشون دادم برگشته میگه مثل خودت

خیره  .

حالا شمام خواستین برین ببینین.منم خیلی دلم میخواد این کارو بکنم اما اسمایلی های ناز ندارم و

شون یه بار دل کردم و همش ویروسی در آومد دیگه این ریسکو نمیکنم.

وضعیت مالی همشنان رو به بحران است.تلفن اتاق و موبایلم تا شند وقت دیگه هم قطع میشه

.رابطه با پدر گرام هم همشنان به تیرگی میگذرد یه وقت فکر نکنین بابام پول اینارو میدادا

.نه اصلا اما لا اقل پول تو جیبی میداد و من از اون پول میدادماما الان همون پولیم که مامانم بهم

 میده خرجمو میگذرونم

بیخیالی طی کن

راستی شرا هیشکی حال تپه و برکه و گرگوریو نمیرسه؟

خوب بسه دیگه

فعلا خدافیزی

 


نوشته ی tideha hosseini در ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ در پنجشنبه ۱٧ خرداد ،۱۳۸٦

مرگ

باورم نمیشه.نه نمیتونم

یعنی دیگه کسی نیست که با ایدی saba 28 آن شه؟یعنی دیگه کسی نیست وبلاگ صبا رو آپ کنه؟

یعنی دیگه صبا نیست که بهم بگه کچل خودم

نههههههههههههههه

نمیتونم باور کنم

دارم دغ میکنم

خدایا شرا اینقدر زود.صبا هنوز جوون بود.من میخواستم صبا رو تو لباس عروس ببینم.

خدایا برای صبا عروسی گرفتن.صبارو گذاشتن توی یه مشت خاک.

اون میترسه.

خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا شیکار کردی تو.

صبا شرا تنهامون گذاشتی.همین شند روز پیش بهت اس ام اس دادم واسه عروسیه داداشم گفتم بیا.

کاش میومدی.کی فکرشو میکرد دختر.

داغونمون کردی.خدایااااااااااااااااااااااااااااااااا شیکار کردی تو با ما.باورم نمیشه الان باید فیلم تشیه

جنازتو ببینم خانوومم

عزیزم شرا تنهامون گذاستی.هیشوقت فکرشو نمیکردم بخوام وبلاگمو در مورد مرگ تو آپ

کنم.نمیتونم.امروز رفتیم با آذین امام زاده اینقدر زار زدیم که دیگه همه میگفتن شی شده.به خدا سخته.

میدونم الان جات راحته خانومی .میدونم داری میگی گریه نکنین اما شرا به این زودی رفتی

باووووررر نمیکنمممممممممممم.خداااااااااااااااااااااااااااااااااااا

شرا به من نگفتن؟شرا به من دیر گفتن.شرا موقعی که تورو داشتن دفن میکردن من خوشحال بودم

 و توی عروسی داداشم......

شرا به من نگفتین آخههههههههههههههههه

کاش واسه آخرین بار میدیدمت خانومیه ناز من

شقدر ناز شده بودی تو

آخه شرااااااااااااااااااااااا

دارم دیوونه میشم.کامنتاتو میخونم.میرم تو وبلاگت.دیگه طاقت ندارم.یعنی دیگه نیسی؟

دیگه من سر به سر کی بزارم

نمیتونم باور کنم.نمیتونم.

 

 

 

رفتی و تنها گذاشتی

 مارو با این همه غصه

رفتی و آروم خوابیدی

زیر یه خروار خاک بی دل

رفتی و با رفتن تو

دیگه دل طاقت نداره

چشمامم فقط میخواد که

مثل بارون هی بباره

خدا خوب خودش میدونه

که کدوم گلو بچینه

میگیره همون گلی رو

که بودش شاه گل خونه

کاش مشد یه بار دیگه

دست گرمتو بگیرم

یا فقط واسه یه لحظه

روی ماهتو ببینم

میدونم که دیگه نیستی

اما باورش چه سخته

باور مرگ عزیزی

که نبودش خیلی تلخه

 

 


نوشته ی tideha hosseini در ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ در یکشنبه ٦ خرداد ،۱۳۸٦

تیده آ عروس میشود-ابرو برون تیده آ

به به سلام

شطورین؟

میدونم الان مردین از فوضولی بدونین جریان عروس شدن من شیه ؟

اما خوب اول بزارین کل ماجراهای این شند روزرو بگم از اول اول.

ناسلامتی بعد مدتها اومدیم آپ کنیما.

راستش شند وقت پیش من و نیلیا و کپل خان نیلیا و موزی دوست کپل خان

رفته بودیم شام بیرون .جاتون خالی شتر موزی بودیم بعد که اومدیم از

 پیتزا فروشی بیرون کنار پیتزا فروشی که لباس عروس فروشی داشت

 که یه لباس عروس خوشتل پشت ویترینش بود.

بعد ما بعد کلی بحث و از این حرفا که عروس باید لباسش لختی باشه و

 مگه شند بار تو عمرش عروسی میکنه و از این شیزا بیخیال شدیم

 اومدیم خونه.حالا من و نینی ششامون یه برقی گرفت همون لحظه

(یه وقت فکر نکنین دلمون خواست عروس شیما.اصلااااااااا) .

فرداش با نینی قرار گذاشتیم بریم من لباس عروسرو بپوشم اونم ازم

 یواشکی عکس بگیره و بعد بریم یه جا دیگه اون بپوشه من عکس بگیرم ازش.

خلاصه شند روز گذشت و بالاخره یه روز رفتیم به قصد پوشیدن لباس .

رفتیم وارد مزون شدیم خیلی طبیعی به خنچه عقدا نگاه کردیمو نظر

 دادیم یکم.بعد من به خانومه گفتم ببخشید میخواستم لباس عروساتونو

ببینم.خانومه یکم مشکوک نگاه کرد انگار فهمید که من عروس نیستم

برگشت گفت عروس خودتونین ؟منم با کمال جدیت گفتم بله.

گفتم من از این لباس پشت ویترینتون خوشم اومده میخوام بپوشمش.

یارو واسه اینکه مطمئن شه گفت زمان عروسیت کیه؟

گفتم 3 هفته دیگه.گفت آرایشگاه کجا وقت گرفتی ؟گفتم گلین.

بعد گفت میخوای سبک موهات شه جوری باشه؟گفتم شلوغ میخوام.

گفت اونکه این سبکیا زیاد کار نمیکنه.گفتم شرا صحبت کردم دیدم کاراشو .

بعد دیگه دید من پر رو تر از این حرفام گفت بریم بالا لباسارو بپوش

 منم گفتم باشه.حالا رفتیم بالا من لباسو پوشیدم خداییش خیلی بهم

میومد (عین این عروس واقعنیا شده بودم) بعد حالا میخوایم خانومرو

 بپیچونیم عکس بگیریم یارو نذاشت که نذاشت بعد خانومه برگشته میگه

 شوهرت شیکارست؟(آخه مگه فضولی تو)حالا من موندم شی بگم

گفتم مهندسه البته دانشجویه ترم آخره(توهماتو حال کنین تو رو خدا)

میگه با هم دوست بودین گفتم آره(خودم خندم گرفته بود مونده بودم شی بگم)

بعد دیگه یکم از دامنش ایراد گرفتم که طبیعیش کنم بریم با دوستم دیدم

خانومه میگه مشکلی نی بیا از رو ژورنال دامنتو انتخاب کن برات میدوزیم

حالا منو داری موندم شی بگم رفتیم نشستیم با اعتماد به نفس کامل

 3 تا ژورنال لباس عروس ورق زدیم و هی ایراد گرفتیم

(حالا انگار واقعا رفتم لباس بگیرم) بعد گفتم من اولین جا اومدم اینجا

 حالا برم شند جا دیگه ببینم باز مزاحمتون میشم .خانومه هم گفت موردی

نداره .اومدیم بیرون دیگه مردیم از خنده ه ه .اینم از جریان عروس شدن من.

حالا بگم از ابرو برون.جونم واستون بگه این بابای اسکول ما ابروهای

دخترو نشانه دخمل بودن آدم میدونه و مثل این آدمای عهد بوووق نمیذاشت

که من ابرو هامو بگیرم.شند روز پیش من و خواهرم گیر دادیم که شرا

من ابرو هامو نمیگیرمو این حرفا و مامانمم کلا مخالف این قضیه نیست و

 گفت میتونی یکم برداری به شرط اینکه نازک نکنی منم که دیدم با بابام

قهرم هنوز پس بهترین موقعیته . البته اینم بگم من کل صورتم و بر میداشتم

همین یه کوشولو ابرو بود که مونده بود البته ابروهام اصلا ضایع نبود و جالب

اینجاست بعد اینکه برداشتم اصلا هیش تعقییری نکردم .به قول مامانم

 فقط گیرت همین 2تا دونه ابروته دیگه؟ خلاصه دیگه ما رفتیم آرایشگاه و

 دخل این ابروهارم آوردیم

امروز صبح که از خونه اومدم بیرون با خودم گفت خدارو شکر این طرح

جمع کردن دخملای ناز مثل من دامنگیر من نشده و منو نگرفتن بعد

 داشتم میرفتم سمت کتابخونه ساعت 8.30 صبح بعد از تاکسی که

پیاده شدم هنوز 2 قدم نرفته بودم که دیدم یه الگانس واسم بوق زد

(دیگه کلی ذوق کردم که بابا ما رو هم آدم حساب کردن واسمون الگانس

 نگه میداره) برگشتم دیدم آقا پولیسه(همون که شبا که ما میخوابیم

بیداره .همشم دنبال شکاره) اشاره میکنه که بیا. برگشتم از اونجایی

 که مقنعم هم به قول مامانم پس کلم بود خودم شروع کردم به درست کردن

 بعد آقا پولیسه گفت که مقنعتو درست کن. منم مشغول شدم الکی

 کشیدم جلو بعد گفت کامل فاکولاتو بده تو.منم ششام اینجوری شده بود

قدیما خانوما میگفتن الان دیگه طبیعی شده مرداشونم میگن.شه جالب.

دیگه اینم از سق سیاه من

راستی من نمیدونم شرا وبلاگ من برای بعضیها باز نمیشه اما برای بعضیها

میشه.موندم والا.البته قبلا هم اینجوری شده بود خودش درست شد.

اگه راه حلی دارین بگین.راستی مرسی از اینکه تو خبرنامه بلاگ عضو

نشدین حالا معلومه کیا واقعا دلشون میخواد بیان وبلاگمو بخونن.

راستی من هنوز مشکلم حل نشده واسم دعا کنین بازم.

مرسی از همتون.

خوب زیادی حرفیدم دیگه

فعلا خدافیزی


نوشته ی tideha hosseini در ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ در دوشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٦

تيده آ با يه عالمه مريضی

سلام

وااای ای دی اس ال قطع شد منم نمیتونم تند تند آپ کنم دیگه .

زیادم نمیتونم سر بزن بهتون.

دیگه شرمندم به خدا تا جایی که بتونم سعی میکنم بیام اما فکر نکنم بتونم کامنت بزارم

 آخه سیو میکنم بعد دیسی میکنم میخونم.(دیگه ته پیسی خوردن)

خوب بزارین از جمعه بگم شیا گذشت.

جمعه بعد از ظهر بود که با نیلیا رفتیم شایی قلیون.وااای نمیدونین شه فازی داد

 2تا قلیون توپ کردم و با شایی .اونجا هم نظاره گر دعوا یه دختر فشن(البته به قول خودش)

 با شند تا دخمل دیگه هم بودیم که من آخرم نفهمیدم اینا شرا دعواشون شد

 شون رفته بودم به یارو که قلیون میچوقه باج بدم پر ملاط (ملات) بزاره قلیونو.

خلاصه برگشتیم منم خوشحال از اینکه معدم درد نگرفته.

شنبه :صبح مشغول درس و ظهر هم کلاس زبانو رفتیم تا شد بعد از ظهر .دیدم وای

معدم کم کم داره درد میکنه.تمام جونمم درد گرفته نگو بعلههههههههههههههههههههه

 آنفولانزا جدید اومده و من بد بخت که هر شی از آسموت ویروسو باکتری شرکولک باشه

 میریزه رو سره من به این آنفولانزا که گویا از کربلا اومده ویروسش دچار گشته ام .

اینم بگم که مامانمم یه شند روزی بود که بیشاره مریض شده بود البته فکر کنم منم

 از اون گرفتم.نزدیکای شب بود که دیگه دیدم نمیتونم از درد تحمل کنم کم کم گریه هام

شروع شد یه یه ربی آروم زار میزدم تو اتاقم کسی نمیفهمید دیگه دیدیم حالم بده

 تبدیل شد گریه هام به هوار و زار زار فجیع.به خدا اگه جای من بودین الان با خودتون

 نمیگفتین بشه ننه .نمیدونین من شه دردی میکشم.(خدایا شکرت ناشکر نیستم به خدا)

دیگه داداشم تند تند حاظر شد و منو برد بیمارستان

(اینم بگم که بابام اصلا عین خیالش نبود و حتی حاضر نشد منو برسونه بیمارستان

 و ما با تاکسی رفتیم) مامانم گفت منم بیام گفتم نه نمیخواد.رفتیم دیگه دکتره سریع

 یه سرم و 3تا آمپول زد و یکم دردم آرومتر شد البته کامل خوب نشدم و هنوز یکم درد

 داشتم.حالا تو اون هیرو ویر دکتره اومده میگه اشکات تموم شد گفتم اوهوم .

بعد اومدم خونه دیدم مامان بیشاره نشسته داره آیت الکرسی و قرآن و از این حرفا میخونه

 طبق معمول واسه من .بابام هم خر خر خوابیده.

اینجاست که فرق بین آدم و حیوانات مشخص میشه

از یک شنبه دو شنبه سه شنبه هم همش تو خونه افتادم و بدنم جون راه رفتن هم نداره.

امروز یکم حالم بهتر شده شاید اگه بشه فردا دیگه برم کتابخونه آخه هم از کلاسام افتادم

 هم از درسام این شند روزه.حالا تا ببینم خدا شی میخواد

راستی تو پست قبلیم انتقاد زیاد شده بود واسه سیگار کشیدن.میخوام اینو بگم که

 من دایم نمیکشم که.فقط وقتی خیلی خیلی خیلی داغون باشم که اونم ممکنه سالی

 3 4 بار پیش بیاد.اینم بگم اصلا آدم نصیحت پذیری نیستم .

آخه شرا مییای واسه من کامنت میزاری منو نصیحت میکنی؟

خیلی ببخشیدا اما من پش... حساب نمیکنم این نصیحتارو .حالا تو هی بیا به من لطف کن.

بابا من جنبه ندارم .لیاقت محبتم ندارم بیخیال شو دیگه.دمت گرم .ای وول

اوضاع مالی تید آ داره داغون تر میشه روز به روز اما ککمم نمیگذه

ناراحتیم از این نیست به خدا.نمیشه بگم شمه

طبق معمول فقط میخوام دعام کنین

<---نمیدونم شرا این اسمایلی رو میبینم یاد دعا می افتم

مرسی

فعلا خدافیزی


نوشته ی tideha hosseini در ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ در چهارشنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸٦

تيده آ با حرفهای نگفتش

سلام

یه شند روزی میشه اینجارو نه آپیده بودم.راستش الانم که می آپم فکر نکنین

 حالم خوشه یا میخوام واستون دمبل دیشو راه بندازما نه از این خبرا نیست.

اوضاع مالی بیریخته یه جورایی.من که کم کم روزی ۲- ۳ چوب راحت خرج میکنم

 الان نزدیک یه هفتس کنتاکم و پول تو جیبی هم نمیگیرم.

جدیدا صبحا میرم کتابخونه که حد اقل یکم درس بخونم آخه میگن کنکور جلو افتاده

 اینجور که بوش میاد ۲ ماه دیگه کنکورمه و منم که اوضام بیریخته.دوستم که

 با هم میریم درس بخونیم تا ۶ بعد از ظهر میمونه اما من طبق معمول ۱۲.۳۰ که

 میشه خسته میشم بر میگردم.

امروز با نیلیا رفتیم بیرون میخواست کادو بخره رفت خرید بعدم رفتیم خیاطی آخه

 میخواستم مانتومو بدم درست کنه خیاطم  گفت فکر نکنم کاریش بشه کرد آخه

 هفته پیش اعصاب داغون بودقولمو شکستم و باز سیگار کشیدم آخرشم از شیشه

 ماشین انداختم بعد شند دقیقه حس کردم انگار یه شیز داره زیرم میسوزه بعد نگاه

کردم دیدم بلههه سیگاره افتاده تو ماشین رفته زیر من .منم اصلا نفهمیدم.اینم از مانتو

 جدیدم که تازه دوخته بودم به گ... رفت.

خداروشکر میکنم همیشه. الانم بازم میگم خداجونم مرسی که اینقدر آرومم میکنی

 اگه تو نبودی من شیکار میکردم.راستی من همیشه حرفامو به خدا با اس ام اس

میزنم نمیدونم تا حالا این کارو کردین اما امتحان کنین خیلی آروم میشینا.اونم

همیشه جوابمو میده.

از بشگیام عادت داشتم هر موقع عصبی بودم جلو آینه با خودم حرف میزدم و گریه

 میکردم همیشه فکر میکردم هیشکی نمیدونسته و نفهمیده اما شند وقت پیش

 مامانم گفت هنوزم عادت داری جلو آینه با خودت حرف میزنی؟تعجب کردم گفتم

 اه ه مگه تو میدونستی؟گفت اوهوم .

کلی خجالت کشیدم(شه غلطا اصلا به من میاد خجالت بکشم؟)

اینروزا سعی میکنم کمتر خودمو  ناراحت نشون بدم تا اطرافیام نفهمن که داره

 شی بهم میگذره  .میخوام گریه کنم سریع میپرم تو حموم به بهانه حموم گریه

 میکنم یه دوش میگیرم سبک میشم میام بیرون.

دیشبم تپه پیشم بود تا صبح کنار من خوابید اما برکه هر کار کردم واسم زبون در

می آورد انگار از دستم ناراحت بود و زیاد بهم محل نمیداد .فکر میکنم از روزی

 که گرگوریو آوردم خونه این حسودیش شده و زیاد دوروبرم نمیپلکه.طفلی دخترم

نمیدونه من شقدر دوسش دارم.

جیگلم باهام قهر نکن بیا بغل مامان

یه سری میان کامنت میزارن میگن صبر داشته باشو به خدا توکل کن میخوام بگم

شما اینارم نگین من همین کارو میکنم شون هیشکی جز اون نمیتونه آرومم کنه.

فقط دعا میکنم که دعاهای مامانم بر آورده بشه  و ما بشه های سالمی باشیم تا

حد اقل این همه زحمت ها و رنجایی که به خاطر ما تحمل میکنه رو بتونیم جبران کنیم.

راستی از دوستای گلم میخوام که توی این خبرنامه وبلاگ عضو شن چون من تا

 پس فردا ای دی اس الم قطع میشه و بنا به علت درس و بی پولی نمی تونم زیاد آن

 شم و خبرشون کنم ایشالا بعد کنکورم  حتما جبران میکنم و به همتون سر میزنم.

اما شما منو یادتون نره منم تا جایی که بتونم میام و سر میزنم بهتون.

خوب فعلا بسه دیگه

خدافیزی


نوشته ی tideha hosseini در ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ در سه‌شنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٦

تیده آ داغووونه

تیده آ داغووونه

تو هر وبلاگی میری یکی از عشقش تعریف میکنه حالا یکی عشقش مادیه و یکی هم

 معنوی مثل عشق به خدا

یکی از نبودن عشقش میناله یکی از دوریش

یکی از موزیک و آهنگ و کل کل حرف میزنه

یکی داستامن مینویسه

ووووووووو........

اما من نمیدونم شی بنویسم

الان هنگم.داغونم.نه به خاطر دلایل بالا .کاش منم از دوری عشق با خیانت کسی که دوسش

 داشتم یا از موزیک یا از داستانهایی که دایره وار توی سرمن مینوشتم

نه نمیتونم .نمیتونم بنوسیم که دردم شیه .فقط تیده آ دیگه کم آورده.امروز مامان کلی باهام

حرفید.کاش منم صبر مامان و داشتم.نمیدونی مامان گلم شقدر دوست دارم.نمیدونی وقتی

 مملی زنگید گفت حال مامان بد شده شه حسی بهم دست داد.نمیدونی با شه سرعتی

 خودمو رسوندم خونه.اما شیکار کنم دیدی که منم طاقت ندارم.دیدی که منم شقدر زود میشکنم .

با اون حالت منو آروم میکردی .

امروز نزدیک بود بی تیده آ بشین.واسه یه صحنه واقعا نفسم رفت و شقدر تلاش احمقانه واسه

برگشتن به زندگی

داغونم.کاش میشد لا اقل اینجا حرف زد ولی حیف.

خدایا کمکم کن که کم نیارم.

مامان میگفت اگه بخای به این زودیا کم بیاری که نمیتونی دوروز دیگه زندگی کنی. دلم میخواست

بگم کاش اصلا زندگی نکنم اما با اون غمی که خودش داشت حرفمو خوردم

فقط میخوام دعاااا کنین برام.هیسسسسسسسسسس

راستی اگه تویی که میای میخونی جزو فکو فامیل یا دوستای منی لطف کن و نیا  و زنگ نزن

 احوال من یا مامانمو و بقیرو بپرس شون دلم میخواد هرشی اینجا مینویسم اینجا دفن شه

اینجوری بیشتر بهمون کمک میکنی

 


نوشته ی tideha hosseini در ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ در سه‌شنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٦

گرگوری

سلام

واااااااای دیشب مگه این گرگوری(همسترم) گذاشت من بخوابم.دیوونم کرد هی خودشو

میزد به شیشه آکواریومش میخواست بیاد بیرون فضولی کنه.هی دعواش میکردم ساک میشد

باز تا می اومدم بخوابم برق و خاموش میکردم شروع میکرد.خلاصه باعث شد که من امروز

خواب بمونمو کلاسمم نرم

الانم که خانوم گرفته خابیده عین خیالشم نیست رفتم تلافی کنم بیدارش کنم باز گفتم

گناهیه بزا بخوابه

راستی میدونستین خواننده آهنگ پایانی فیلم ۳۰۰ یه زن ایرانیه که در جواب اعتراضایی که

بهش شد یه مصاحبه کرده که هر کی خواست میتونه بره توی این سایته و بخونه .

جالبه به نظر من که برید.خداییش صدای باحالی داره من آهنگاشو دل کردم خوب بود به نظر

 من شمام دل کنین  http://www.havayetaze.com/Show.asp?id=3782

فیلم مستند کوروش کبیر هم جالبه اگه خواستین اینو هم دل کنین

http://www.havayetaze.com/Show.asp?id=3950

راستی تپه و  برکه هم روز به روز بزرگتر میشن و من نمیدونم شرا جدیدا رابطم باهاشون کم

شده 

این روزا اتفاق خاصی نمی افته برام و همه شی خیلی معمولی میگذره.یه سری شیزا

ذهنمو مشغول کرده که هر کار میکنم از ذهنم نمیره بیرون. درسام اصلا پیشرفتی نکرده

 و اصلا حس و حال درس نیست راستشو بخواین.راستی دوباره نماز خوندنو شروع کردم یه

 آرامش خاصی میگیرم شاید به نظر شما تلقین باشه اما من همین تلقینو دوست دارم

فعلا شیزی واسه ادامه دادن ندارم

خدافیزی


نوشته ی tideha hosseini در ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ در شنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸٦

عروسی با اعما شاغه(شاقه)

آقا ما دیشب با داداش کوشیکم مملی و نیلیا رفتیم عروسی.اول که حاضر شدیم دیدیم دیر شده

 به شام نمیرسیم زنگیدیم به صاحب مجلس گفت نه اگه سریع بیاین میرسین تازه داریم شام میدیم .

حالا ما راه افتادیکم رفتیم تو راه دیدیم به ه ه  نیلیا خانوم گوشیشو خونه ما جا گذاشته ما هم

 گوله کردیم بر گشتیم خونه تا اون گوششیو بر داره و وقتی برگشتیم دیدیم بله ه ه ه اونا شامو

 زدن تو گوششو تموم شده.ما هم دست از پا درازتر رفتیم که بریم برای مجلس بد شام واسه

 نینای نای.هیشی دیگه رسیدیم اونجا لباس مباسارو در آوردیم و نشستیم دیدیم دههههه داریم

 قندیل میبندیم از سرما .یکم نشستیم تا عروس داماد بیان ارکس هم شروع کرد به دنبل دیشو زدن

 تا یه آهنگ زد که شندتا رفتن وسط یهو دیدیم برقا رفت حالا نگو فیوز پریده بوده و ما نزدیک یه

ساعت الاف شدیم بابا برقی هم اومد نتونست ایرادو پیدا کنه بعد یه یارو که مثل اینکه وارد بود

 تو این کارا اومد گفت اینجا فیوز دیگه ای نداره گفتن نه بعد یه نگاه کرد دید اون بقل یه فیوز دیگه

 هم هست بعد تق اونو زد همه جا روشن شد همه هم دسسسسسست  صوووووت .

حالا فکرشو بکنین ما به خاطر یه فیوز نزیک یک ساعت معطل بودیم

بعدشم یکم نینای نای کردیمو .حالا من معدم داشت شی میگن؟ روده بزرگرو میخورد

(همشین شیزایی بود) بعد دیدیم بستنی آوردن تو اون سرما.دیدیم اینجوری بگذره ما امشب

 آلاسکا میشیم گفتیم بر گردیم خونه دیگه.ریختیم تو ماشینو برگشتیم.

امروزم مامان اینا برگشتن از کربلا.دلتونو صابون نزنین صوغاتی زیاد نیاوردن که .

آخه قبل رفتن من از مامان پول گرفتم گفتم کربلا هیشی نداره تو پول صوغاتیمو بده نیمیخواد شیزی

 بیاری البته آوردنا اما کم.به قول مامانم من هر شی برا تو بگیرم هی میگی هیشی نگرفتی

خداییش اینو راست میگه

به مامان میگم لا اقل یکی از این پسر آمریکایی های اونجارو واسه من صوغاتی میاوردی

 

 میگه برووو بچه  پر رو.

یه خبر دیگه یه دوست خوب عیدی بهم یه همستر داد که اسمشو گذاشتم گرگوری خییلیییییی

نازه ه ه ه ه .نیمدونین شه وول وولی میکنه.همش میخوره میخوابه.آدم دلش میخواد فشارش

بده .وووووووی ی ی .همینجا هم از اون دوست خوب تشکر میکنم بهترین عیدی من این

 ووروجک بود امسال

الانم خیلی خستمه آخه کلی مهمون اومده از ظهر تا حالا.راستی 13 بدر کجاها رفتین؟

من که هیش جا نرفتم آخه مامان اینا میرسیدن منتظر اونا بودیم.سبزه هم تازه گره نزدم خیالتون

 راحت

فعلا برم دیگه بسه

خدافیزی

 


نوشته ی tideha hosseini در ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ در سه‌شنبه ۱٤ فروردین ،۱۳۸٦

غول شراغ جادو

سلام جیگولا

کارتون علی بابا با غول شراغ جادو یادتونه؟

خوب اینو گفتم که مقدمه گفتن یه شی دیگه باشه.تو وبلاگ شاذه جونم یه بازی جدید

 وبلاگی نوشته شده بود که از ما دعوت میکرد ۳ تا از آرزوهامونو توی سال جدید بنویسیم

 البته در اصل ۵تا آرزو و بعد ۵ نفرو به این بازی دعوت کنیم که خود اونم گیلاسی دعوت

کرده بود به این بازی.

منم تصمیم گرفتم آپ جدیدمو در این مورد بنویسم.

آقای غول شراغ جادو من ۳ تا از آرزوهامو مینویسم ببینم شیکار میکنی دیگه هر گلی

زدی به سر خودت زدی(دارم خرش میکنما)

اولین آرزوم اینه که خانوادم و تمامی دوستام و همه کسایی که دوسشون دارم سالم

 و سلامت  باشن و پیشم باشن

دومیش گرفتن دکترا(بابا خووووش اشتها ااا)

سومیش اگه مردم برم بهشت 

حالا غول جونم پارتی بازی کن و واسه من ۴تارو بر آورده کن چارمیشم اینه که برم

 مکه آخه خیلی دوست دارم برم شاید اینجوری وضع روحیم یکم خوب شه و مخم

از پوسیدگی در بیاد

ای بابا همش که شد واسه خودم بزارین یه آرزو دیگه هم بکنم دیگه خلاص

آرزو میکنم جنگ و فقر و بد بختی همه از بین بره و همه آدما یکدست و مهربون کنار

 هم زندگی کنند

حالا باید ۵ نفرو برای ادامش دعوت کنم من ۳ نفرو دعوت میکنم و ۲ نفر دیگرو میزارم

 هر کی دلش خواست  بیاد و اونم این بازیو ادامه بده البته خبرم کنینا که منم بیام

بخونمخوب اولین نفر نیلیا جونم صاحب وبلاگ پرنسس یخها دومین نفر صبا جونم

 صاحب وبلاگ اسفندونه و سومین نفر فرید صاحب وبلاگ گرگان موزیک رو دعوت میکنم

خوب دو نفر دیگه کیان؟ یالا بگین منتظرما


نوشته ی tideha hosseini در ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ در پنجشنبه ٩ فروردین ،۱۳۸٦

مسافرت

 

وااای این شند روزی نبودم شه حالی دادین شما به من شقدر کامنت داشتم.راستش من همیشه

 

میرفتم بلاگای بقیه میدیدم شقدر کامنت دارن و من کم کامنت دارم دپرس میشدم هر شند که کامنت

 

 کم هم بزارن یا نزارن من همشنان مینویسم اما خوب یه جورایی ذوق میکنم کامنتارو میبینم.

 

خوب میدونم که الان دارین میترکین از فضولی که من کجا بودم .بزارین از اول بگم.

صبح ساعت 5 صبح بود که بابا و مامان خدافیزی کردن و رفتن به سمت کربلا .ما هم بعد کلی

 

گریه و زاری(الکی) ظهر راه افتادیم بریم کلاردشت بعد بنا به دلایلی کنسل شد گفتیم بریم هر

جا تو راه خسته شدیم ویلا میگیریم و شب میمونیم .خوب ما به قصد دریا رفتیم ولی از اونجایی که

 این داداش من رشتش معماریه و این معماریا هم سریع جو میگیره هر جا میرن میخوان

نشون بدن که ما هم آره  گیر داد و هر جا تو راه مسجد و بنا تاریخی بود ما رو برد.

خوب ما راه افتادیم .رفتیم و  رفتیم که تو راه دوستم زنگید گفت بیاین پیش ما کلاردشت ما هم

 نزدیکای ساری بودیم اول گفتیم نه و برناممون تغییر کرده اما خیلی اصرار کرد ما هم راه افتادیم

رفتیم سمت کلاردشت.آروم آروم راه افتادیم همه شهرهای تو راه و دیدم (نور-چالوس-محمود آباد....)

 تا نزدیکای شب بود رسیدیم کلاردشت.شب اونجا موندیم کلی هم خندیدم .فردا صبح هم تا ظهر

کلاردشتو دور زدیم و برگشتیم بیایم سمت نمک آبرود اما این داداش خنگ من نمک آبرودو رد کرد

 و ما رو دور زد تا نتونیم بریم تلکابین آخه میترسه سوار شه.بعد اومدیم سمت نور نهارو

 اونجا زدیم تو گوشش و یکم مغازه ها رو دور زدیم .نهار هم خام بود غذاش همه پا شدیم شیزی

هم نخوردیم داداشم گفت نخورین میریم یه جا دیگه به صاحب رستورانم نشون دادیم غذاشو یه دعوا

 هم گرفتیم بعد هم اومدیم محمود آباد که ویلا بگیریم همونجا بابام زنگید گفت ما رسیدیم انور مرز

 بعد گفت برین کلید ویلای دوستشو بگیرین ما هم رفتیم گرفتیم و فرداش هم یکم رفتیم دریا

آب آب بازی و برگشتیم سمت خونه.همین.تموم شد.

راستی واسه همه کامنتای تبریک عید هم مرسی یه عالمه

خوب زیاد حرفیدم بسه.فعلا خدافیزی

 


نوشته ی tideha hosseini در ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ در سه‌شنبه ٧ فروردین ،۱۳۸٦

عيد شما مبارک هووووورااااا

عید شما مبارک    دنب شما سه چارک

سال نو همه مبارک.ایشالا سال جدید پر از انرژی مثبت باشین همتون

خوب الان تو هر وبلاگی برین میگه سال نو مبارک.راستش من میخوام پست ایندفمو راجع به یکی از

 

خاطرات بچگی که بی ربط با عیدم نیست بنویسم.

یادتونه قدیما حاجی فیروز میومد سر خونه ها میخوند حاجی فیروزه بله ....؟

سال 40 -42 بود فکر کنم یعنی من هنوز بچه بودم یادم میاد یه روز یکی از همین حاجی فیروزا اومد

 سر خونه ما شروع کرد به خوندن و مامانم رفت بهش پول داد همین موقع بود که من از اونجایی که

 متولد تیر ما هم و فکر اقتصادی بالااااااا به ذهنم رسید از این راه هم خوب میشه پول در آورد .

همون سالم بابام واسم یک تنبک از شوروی صوغاتی آورده بود.ما یکی از فامیلامونم اون موقع

همسن سال ما بود فرداش اومد خونه ما منم به داداشم گفتم بیا بریم حاجی فیروز شیم.اونموقع من فکر

 کنم 6 سالم بود داداشمم 8 سالش اون دوستمونم 7 سالش.خلاصه با هم قرار گذاشتیم که من تنبک

بزنم داداشم بخونه اون یکی هم برقصه.فرداش رفتیم خونه اون دوستمون که مامان اینا هم نفهمن.

بعد حاظر شدیمو دوستمونم سیاه کردیم با زغال شد حاجی فیروز.بعد میرفتیم به بهونه بازی تو کوچه

 میرفتیم کوچه های دیگه زنگ خونه ها رو میزدیم و میخوندیم .وای ی ی نمیدونین چه سوژه

خندهای بودیم واسه مردم خلاصه با همین پیشنهاد من کلی پول جمع کردیم میرفتیم دمه خونه ها من تنبک

میزدم اونا هم میخوندن و میرقصیدن تا اینکه مامانه شک کرد و بالاخره فهمیدن که ما از کجا ما کسب

 در آمد میکنیم و لو رفتیم .دعوا کردن همانا و ....

خلاصه این یکی از خاطرات خوبه منه که همیشه تو ذهنمه

دعا:

خدایا امسالو سال خوبی واسه من و تمامی دوستانم قرار بده

راستی همینجا تفلد بابام و بهار عروس نازمونو تبریک میگم ایشالا خدا عمر با عزت به بابی خوبم بده

 که همیشه سایش بالا سرمون باشه و عروس گلمون که خیلی خانومه ایشالا همیشه سالم و شاد باشه و

خوشبخت باشن همیشه

سال نو رو بازم به تمامی دوستای گلم تبریک میگم

تیده آ جدی میشود:

همه اونایی که این یه سالی نوشته های منو و غرغر هامو دلتنگیهامو شادیهامو تحمل کردن هم ممنونم

 

 

 

 

 


نوشته ی tideha hosseini در ساعت ۳:٤٦ ‎ق.ظ در چهارشنبه ۱ فروردین ،۱۳۸٦

سلام قبل عيد

سلام

اول بزارین بگم که من ۴ شنبه سوری هیچ جا نرفتم و بد بختانه زنده ام هنوز

بعدم بگم آقایی که میای نظر میدی من دوست دارم آخه تو میخوای ابراز احساسات

 بکنی چرا تو ملا عام اینکارو میکنی نمیگی یه وقت یه بچه زیر ۱۸ سال این وبلاگو

 بخونه بد آموزی داره تازه من مجبور شدم نظرتو پاک کنم چون بقیه داشتن فکر بد بد

 میکردن راجع به من

بابا به خداااا من اصلا ایشونو نمیشناسم.لطف کنین دیگه واسه من کامنت عشقولانه

 نفرستین که اصلا حال نمیکنم باحاش

امروز با نیلیا رفتیم خرید خیر سرم واسه داداش کوشیکم که خرید کردیم با کلی مکافات

 منم یه خورده ریزایی خریدم.تازه من امسال قصدم این بود که هیشی نخرم آخه دلم

 میسوزه یه سری آدما هستن که حتی پول خرید یه کافشن ندارن و تو این سرما یخ

میزنن بعد من که واسه زمستون این همه خرید کردم و الان هیشی لازم ندارم الکی

 باز بهونه میگیرم که تکراری شده.چقدر ما آدما بدیم

امروزم داداش و نامزدش  از بجنورد اومدن آخه داداشم اونجا دانشجویه و نامزدشم پیششه

فردا نرین از اطلاعات شخصی ما سوء استفاده کنینا

منم که ۲ روزه دارم رو مخ مامانم راه میرم که به من پول بده که من برم با تور شیراز اما

مگه گوش میده خوب بابا عید حوصلم سر میره دیگه .خودشون که میخوان برن

 کربلا ما بدبختا تهنا خونه شیکار کنیم.

راستی این روزا تو هر وبلاگی میرم میبینم واسه عید نوشته اما زوده هنوز من به این

زودیا عیدو تبریک نمیگم فعلا تو خماری باشین .آخه اگه تبریک بگم دیگه میرین پشت

 سرتونم نگاه نمیکنین و نمیاین اینجا

یه شیز دیگه هم میخواستم بگم اینه که یکی از ادد فرندای من خودشو کشته که راجع

به من یه چیز بنویس. باشهههههه چشم مینویسم.آقایون خانوما یه آقای کنه ای ما تو

لیستمون هست که خیلی وقته اینو ادد دارم اما باهاش زیاد نمیچتم.گویا تازه هم

 نامزد کردن و علاقه بسیاری داره که من و روانشناسی کنه .حالا از شانس بد من

نمیدونم چرا همه گیر دادن منو روانشناسی کنن و عقیدشون اینه من موجود

 خارق العاده ای هستم (خودم میدونم بابا نمیخواد بگین).ایشون تو یه دفتر

خدمات پستی کار میکنن و من یکبار که رفته بودم با دوستم اونجا یه چیز پست کنم

 گویا به تک تک حرفای من و دوستم گوش داده و من رو شناخته(آدم اینقدر فضول آخه)

همین دیگه حالا چون خیلی اصرار داشت من راجع بهش نوشتم.الان فکر کنم بیاد بخونه

 فکر میکنه مشهور شده و کلی حال میکنه واسه خودش دیگه

همین دیگه فعلا اتفاق خاصی نیفتاده از بچه های کلاسمونم باز میام مینویسم

فعلا خدافیززززی


نوشته ی tideha hosseini در ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ در پنجشنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸٥

۴ شنبه سوی

سلام

اونطور که بوش میاد امشب ۴ شنبه سوریه.امسال من تصمیم گرفتم نرم بیرون

و مراسم ۴ شنبه سوری اجرا نکنم.باورتون میشه؟منی که تا پارسال مثل

حسین فهمیده به خودم نارنجک میبستم میرفتم بیرون ترقه بازی امسال از خونه

 بیرون نمیرم مگه ممکنه؟ حالا که ممکنه.نه اینکه فکر کنین آدم شدم و خانوم

شدمو از این حرفا.نه بابا اصلا این حرفا به من یکی نمیاد راستش یه چند روزیه

 حال جسمیم خوب نیست و به زور حیکلمو اینور اونور میکشم چه برسه بخوام از این

 وولوولک بازیا در بیارم تازه این کارا انرژی میخواد که من لا اقل در حال حاضر حس

 میکنم خالیم ازش.بگذریم.

یادش بخیر پارسال همه تو کوچه ما جمع شدن تازه داشت محفل گرم میشد که

 دیدیم شلپ یه سطل آب از بالا سرمون چپه شد رو سرمون.بله جناب خانوم همسایه

 بالایی که یه پیرزن افاده ای هم هست لطف کردن و در نقش آتیش نشونی آتیش

مارو خاموش کردن البته یکم بیشتر از خاموش کردن آتیش بود و ما رو هم خاموشیدن

البته ما هم نامردی نکردیم یه نارنجک انداختیم رو تراسشون.بعد بابام دید اینجوریه

اومد گفت بسه دیگه بیاین تو از اونجایی که من نباشم مجلس دیگه ادامه نداره

همه کاسه کوزشونو جمع کردن رفتن

امسالم که نمیرم بیرون حالا اگه یه وقت رفتم میام میتریفم که شی شد البته فکر

نمیکنم برما.

امیدوارم امشب به همتون خوش بگذره .جای منم سیم ضرفشویی  آتیش بزنین

بچرخونین(چه حالی میده ها) فقط بپایین نکشین خودتونو .یه وقت آمار وبلاگ نویسان

 بعد ۴ شنبه سوری کم نشه ها  

موفق باشین همگی.فعلا خدافیزی


نوشته ی tideha hosseini در ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ در سه‌شنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٥

بچه های خيالی من

سلام به دوست جونای گلم

خوبین؟خوشین؟وای من که خیلی خستمه(این خستمه رو از امین صاحب وبلاگ

 دغدغه های یک پسر ۱۶ ساله یاد گرفتم)

آخه دیشب مگه این تپه و برکه گذاشتن من بخوابم.این برکه خواب بد دیده بود

اومد مثل زمان بچگی های خودم که خواب بد میدیدم نمیذاشتم مامانم بخوابه میرفتم

پایین پایه مامان بابام میخوابیدم اینم اومد پیش من از اونور هم هی این تپه کرم میریخت

میترسوندش نمیذاشت بخوابه

ای ی ی ی من اصلا تپه و برکه رو به شما معرفی نکردم که

خوب جونم واستون بگه تپه اسم پسرمه و برکه اسم دخترم در ضمن اینم بگم که

من هنوز عروسی نشدما یعنی عروسی نکردم

خاک بر سرم.چرا فکر بد میکنین؟بابا این تپه و برکه بچه های خیالیمن

خیلی هم شیطونن.برکه کپ بچگی های منه.حالا تپه به کی رفته نمیدونم

 البته از قدیم میگن بچه حلال زاده به داییش میره.

الانم یه یه ساعتی هست که از خواب پا شدم.اصلانم حوصله درس ندارم.

گفتم بیام یه آپی بکنم.راستی مامانم از مشهد برگشت .وای چقدر دلم براش

تنگ شده بود.هرچی بزرگتر میشم حس میکنم بیشتر بهش احتیاج دارم برعکس این

خواهر کله پوکم که اصلا عین خیالشم نبود مامانم رفته وقتی هم برگشت من پریدم

 ماچیدمش اما اون اصلا بلند نشد .مامانم گفت بیا منو ببوس گفت بووووو مگه گجا

بودی ؟حالا توی بعضی مواقع اینقدر خودشیرینه که نگو

خوب بسه دیگه من برم یکم ول بگردم تو خونه شاید حس درس برگرده.

فعلا خدافیزی


نوشته ی tideha hosseini در ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ در یکشنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸٥